تبلیغات
شعر زندگی
چهارشنبه 27 مرداد 1389  14:55
نوع مطلب: (شعر ،) توسط: اوکـــتای


سلام به عزیز دلم/الهی قربون مهربونیات برم/عزیزم از وقتی چشمامو باز کردم/جز تو نتونستم

کسی رو ببینم/گلم تو هم منو میبینی؟/با خیال من سر رو بالش میزاری؟/الهی فدای اون

چشات بشم/هیچ وقتتوشون اشک نبینم/گلم اگه میبینی از تو دورم/نکنه از یادت برم/نکنه فکر

کنی که/عاشق بی وفات منم/گلم هر وقت دلم میگیره/چشمام مثل بارون می باره/عکس تو

همدمه منه/رفیق و هم زبونمه/وقتی که باهات حرف میزنم/انگاری دلم آروم میگیره/گلم میگم به

جز تو هم/چشمام کسی رو میبینه؟/عزیزم یه سوال تو ذهنمه/یعنی میشه دستام دستاتو

بگیره؟/بگم دل من خاطر خواته؟/عزیزم اگهمن می نویسم از چشات/می گم برم قربون اون ناز

نگات/بدون تو عزیزی برام/گلم وقتی بهت فکرمی کنم/با خیال تو پر واز می کنم/انگاری پیش توام

همین حالا/بزار بگم دوست دارم یه دنیا/میخوامبنویسم ازت گلم/ولی هرچی بگم هنوزم کم  

 گفتم/اگه این شعرمو قابل بدونی/با یه بوس میخوام  بفرستم برات/فدات فدات یه بوس برات/با

این شعرمه همراهه برات






  • آخرین ویرایش:جمعه 12 شهریور 1389
سه شنبه 26 مرداد 1389  23:11
نوع مطلب: (عشقولانه ،) توسط: اوکـــتای

 

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بودکه او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بودو هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟


برادر خردسال اندکی تردید کرد و....

سپس نفس عمیقی کشید و گفت:بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بودو مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود و لبخند میزد.سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.

نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهدو با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود


(( ارالیا جان خواهره عزیز تر از جانم خیلی دوست دارم )).........


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 25 مرداد 1389  14:58
نوع مطلب: (عشقولانه ،) توسط: اوکـــتای

در غم با تو نبودن هیچگاه نگریستم که غرور با من بود...

در تنهایی سرد ، در بی کسی خاموش هیچگاه نگریستم که غرور با من بود...

اما از این جا رفتنت دنیایی را بر سرم خراب کرد...

دنیایی از برابر چشمانم رفت و دنیایی از غم و درد به سراغم آمد...

وقتی برای همیشه رفتی ،غرور رفت و اشک ماند..!

شادی رفت و غم ماند...وقتی رفتی چشمهایم بارانی شد...

بارانی که غرورم را برای همیشه پاک کرد...

ای صبح گیتی افروز !

ای باغ در باغ زیبایی!

و ای در نورافشانی چالاک چون ماه ، دوستت دارم..!

من به امیــد وصال تو زنده ام؛ و اگر آتش این عشق در دلم بمیرد من نیز خواهم مرد..!

و سـرشت من پرورده ی عشق به تو است و از تو میخواهم که هیچگاه سرنوشتم ،

دور از ایـــــــن عشــــــــــق و جـــــــــــــــدا از  ایــن عشـــــــــــق نباشـــــــــد..!

جانم فدای جمالت حتی اگرخون مرابنوشی حلالت باد و من غم عشق میخورم ؛

و حتـــــــی غــــــم عشـــــــق نیز در کامــــــم شیــــــــــرین خواهـــد بود...


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 25 مرداد 1389
دوشنبه 25 مرداد 1389  01:17
نوع مطلب: (شعر ،) توسط: اوکـــتای

    
                                کوه دلتنگی


برای كوه دلتگیهای قلبم        كمك كن تیشه ء مرحم بسازیم

برای كوچهء تنهایی من   كمك كن با قدمهای گرمت

كمك كن سایبونی   از عشق          برای قلب غمگینم بسازیم

كمك كن با نگاهی گرم و سوزان          چراغی در دل تیره و تارم

بزار قسمت كنیم تنهای مون رو        میون سفرهء شب و تو با من

بزار بین من و تو دستای ما              پلی باشه واسه از خود گذستن

كسی به فكر ای دلهای پر پر                كسی به فكر كوچهء خلوت ما نیست

به فكر عاشقای در به در باش             كه غیر از ما كسی به فكر ما نیس

تو رو میشناسم ای شبگرد تنها        تو با قلب و دل من آشنایی

از اندوه تو چشم تو پیداست            كه از ایل  و تبار و آشنایی

تو رو می شناسم از دلبستگیهات             غریبگی نكن با بوسهء من

تن شكستت رو بسپار به دست         نوازش های گرم و عاشقان

بزار قسمت كنیم تنهای مون رو        میون سفرهء شب و تو با من

 بزار بین من و تو دستای ما              پلی باشه واسه از خود گذشتن



 

 



  • آخرین ویرایش:دوشنبه 25 مرداد 1389
دوشنبه 25 مرداد 1389  01:07


باز آمدنم به خدمتت دیر نشد / اندیشه مکن دلم ز تو سیر نشد

یک موی تو را به عالمی نفروشم / تو جان منی ، کسی ز جان سیر نشد . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

در مدرسه زندگی در کلاس دنیا ، سر زنگ املا ، یادمان باشد برای محبت

تشدید بگذاریم تا نیم نمره از محبت ها کم نشود . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

من به چشمان پر از مهر تو عادت دارم / به تو و طرز نگاه تو ارادت دارم

عطش حسرت دیدار تو را پایان نیست / اشتیاقی است که هر لحظه و هر ساعت       دارم

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

می نالم از جدائی ، ای نازنین کجائی / سوزم ز هجرت ای بهترین کجائی

در باغ آرزوها دیگر گلی نمانده / در حسرت گل هستم ای باغبان کجائی . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

دلا تا کی اسیر یاد یاری ، ز هجر یار تا کی داغداری

بگو تا کی ز شوق روی لیلی ، چو مجنون پریشان روزگاری . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

گفتی که دنیا را پر از غم دوست داری  پس مطمئن هستم مرا هم دوست داری

گفتی نمی خواهی ببارم عشق ، اما شعر غریبی را که گفتم دوست داری  . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

هر رهگذری محرم اسرار نگردد / صحرای نمکزار چمن زار نگردد

هر جا که رسیدی طرح رفاقت مکش ای دوست / هر بی سر و پا یار وفادار نگردد . .

قبر واقعی آدم در خاک نیست ، بلکه در قلب کسی است که فراموشت نمیکند . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

تو در انجا ، من اینجا بی قرارم / دل صبری تو داری من ندارم

به قربون دل صبرت بگردم / به دیدار شریفت انتظارم . . .


                                    _-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
               


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 25 مرداد 1389
یکشنبه 24 مرداد 1389  17:43
نوع مطلب: (عکسهای زیبا ،) توسط: اوکـــتای

10

11



  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 24 مرداد 1389  04:30
نوع مطلب: (شعر ،) توسط: اوکـــتای

در سکوتی دلتنگ

در حصاری مستور

عطر تنهایی من در همه جا پیچیدست

و هوس هوش مرا آکنده

با تمنای گناهی مبهم

مادر آگاه ز تنهایی من می پرسد :

تو چرا مثل عدم تنهایی؟

تو چرا کنج قفس هیچ نمی خوانی باز ؟

تا به آهنگ تو یکدم نفسی تازه کنم ،

شهر ما قبلگه عشق و وفا و غزل است ،

تو چرا تنهایی؟

واژه ها در به درند

ناتوانند به ادرک جنون

هیچ کس در این شهر

حس بی تاب مرا خوب نخواهد فهمید

که چرا اینگونه

داغ تنهایی یک آلاله

چشم پر عشوه گر یک نرگس

و غم شرق به غرب سوسن

بر دل گلشن من روییدست

دوست دارم که بگویم سهراب ،

زندگی رسم خوشایندی نیست

زندگی بالش یک خواب بلند ابدی است

زندگی چیدن یک سیب هوس آلود است

زندگی لذت یک فاحشه از ثانیه است

زندگی طیف سفیدی است که آن سوی نهایت پیداست

زندگی  تلخترین لحظه ی یک مردودی است

آری آری سهراب ،

زندگی هر چه که هست

زندگی رسم خوشایندی نیست ...

                                                                                         رند تبریزی
 



  • آخرین ویرایش:یکشنبه 24 مرداد 1389
یکشنبه 24 مرداد 1389  04:29
نوع مطلب: (عشقولانه ،) توسط: اوکـــتای


کجای قصه بودم؟ تا کجا گفتم؟ گفته بودم دوستش دارم؟

آری, گفته بودم...بارها و بارها:در طنین تکرار نامش, در بیتابی دیدار دوباره اش, در پس هر لبخند, در عمق هر نگاه. گفته بودم: در میان حرفها, لابلای سطرها, بارها و بارها... آری گفته بودم... می گفتم و می خندید. ساده می گفتم و ساده می گرفت. ساده می گذشت. می گذشت و در عبور گام هایش می شکستم. بی صدا می شکستم. زخم می خوردم - بی آنکه بداند - زخم می خوردم و عهد می کردم که دیگر سخنی نگویم. خاموشی پیشه کنم. بروم تا دورها,دوردستها, تا آنجا که بی جواب این سؤال دیگر هرگز آزارم ندهد.

می رفتم... دست از هر آنچه داشتم می شستم و می رفتم: می رفتم و به خیال خود فراموشش میکردم. وسوسه با او بودن از سر بیرون میکردم. چشم بر جای خالیش نمی بستم. می رفتم و در روزمرگی روزها گم می شدم. درآن عبور پر شتاب روزها...روزگاری بدین منوال میگذشت تاسحرگاهی بی خبر به رویایم می آمد و من ساده, دوباره - چه ساده - عهد می شکستم: بسان رودی که به دریا می ریزد, جوانه ای که به سوی نور می رود, پرنده ایی که آغوش آسمان را آرزو می کند: می رفتم دوباره سر کوچه خاطراتش بست می نشستم. می گفتم:" انقدر اینجا می مانم تا پشت پنجره آید, نگاهم کند, سراغم گیرد: به سخنی, لبخندی, اشاره ای ... " همه می آمدند. نگاهی می کردند و از انتظار نگاهم می خواند که "نصیحت" وه که چه بیهوده کلامی است! شانه ای بال می انداختند و می رفتند. همانجا می نشستم تا غروب: همه می آمدند و می گذشتند... اما او نمی آمد.

نمی آمد و نمی دانست که سکوت نشان رضایت نبود. عمر این شب عاشقی این همه نبود. جواب دوستت دارم "نمی دانم چه بگویم!" نبود. به خدا نبود: به سادگی کلامم قسم, به گیرای نگاهت قسم, به این کوه کوه شکوه های مانده در سینه قسم - نبود. نبود. نبود- مطاعمان را خریداری نبود. بازارمان را گرمی نبود. دردمان را درمانی, زخممان را مرهمی,انتظارمان را پایانی نبود... نبود... نبود...

نبود و من "نبودن" را در سطر سطر نوشته هایم هجی می کردم و می ترسیدم که شاید پایان قصه من رنگ رویاهای کودکانه نگیرد. که شاید پرنده کوچک خوشبختی - هیچگاه - به آشیان باز نگردد. نبود و من "نبودن" را باور نداشتم و نبودن را - هیچگاه - باور نمی کردم. روزی از همان روزها در خیالم پنجره ای بر بن بسته این کوچه نقاشی کردم. از آنسوی پنجره, از دوردستها خیال او آمد. انگشت بر پنجره کوبید.پنجره را گشود و مرا برد همانجا که دخترکی - ساده ساده- می نشست و زیباترین احساسش را برای دو شاخه خشکیده گل سرخ زمزمه می کرد. سرسر اشک که بر گونه هایش می دوید گلهای خشکیده خیس نم نم باران می شدند و او مسافر ابر. دخترکی که خالی دستهای کوچکش حکایت حرمان سالهای کودکیمان بود و "ما" که باور نداشتیم از خالی دستهای کوچکمان کاری ساخته نیست.

و از باور همان کودکان زاده شد, از بی نهایت, از اولین اشعه خورشید در انتهای شب یلدا, از این هزاران هزار ناکشیده فریاد های محبوس در سینه, از عطر گلهای مریم زاده شد. از لطافت گل سرخ, از شعله لرزان شمع, از آرامش پلکهای بسته, از خیال طعم گس یک بوسه, از طنین ماندگار جمله ای کوتاه, از وسوسه نوازش, از هارمونی نفس های منقطع ... و آنگاه در آغوش من بود: در کنج امن نوازش. هم آنجا که عاقبت "من", "ما" گشته بود و"ما" گم در سکوت نگاه چشمانی مبهوت: زل زده به سقف نیمه تاریک اطاق, ناباورانه, غرقه در رویا. سر انگشتانی در تاریکی شب می رقصیدند:"آن سکوت, آن آرامش, آن رخوت بعد از هم آغوشی" همه را می نوشتند - سطر به سطر - بر جای جای عریان تنم...

...

آه... لحظه ای چشم بر هم می نهم. سحر گاهان است, عطر گیسوانش در فضای خانه پیچیده. گویی اینجاست در کنار من: "در کنج امن نوازش". سحر گاهان است: اتاقی خالی, کورسوی چراغی کم نور, پنجره ای نیمه باز و تلی ازکاغذ های نانوشته و من که هنوز هم نمی دانم, کجای قصه بودم و تا کجا گفتم... گفته بودم دوستش دارم؟ آری, بارها و بارها...


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 24 مرداد 1389  04:27
نوع مطلب: (عشقولانه ،) توسط: اوکـــتای

مفهوم عشق

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
ا
ز خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….

دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم.



  • آخرین ویرایش:-