تبلیغات
شعر زندگی - قصه من
یکشنبه 24 مرداد 1389  03:29
نوع مطلب: (عشقولانه ،) توسط: اوکـــتای


کجای قصه بودم؟ تا کجا گفتم؟ گفته بودم دوستش دارم؟

آری, گفته بودم...بارها و بارها:در طنین تکرار نامش, در بیتابی دیدار دوباره اش, در پس هر لبخند, در عمق هر نگاه. گفته بودم: در میان حرفها, لابلای سطرها, بارها و بارها... آری گفته بودم... می گفتم و می خندید. ساده می گفتم و ساده می گرفت. ساده می گذشت. می گذشت و در عبور گام هایش می شکستم. بی صدا می شکستم. زخم می خوردم - بی آنکه بداند - زخم می خوردم و عهد می کردم که دیگر سخنی نگویم. خاموشی پیشه کنم. بروم تا دورها,دوردستها, تا آنجا که بی جواب این سؤال دیگر هرگز آزارم ندهد.

می رفتم... دست از هر آنچه داشتم می شستم و می رفتم: می رفتم و به خیال خود فراموشش میکردم. وسوسه با او بودن از سر بیرون میکردم. چشم بر جای خالیش نمی بستم. می رفتم و در روزمرگی روزها گم می شدم. درآن عبور پر شتاب روزها...روزگاری بدین منوال میگذشت تاسحرگاهی بی خبر به رویایم می آمد و من ساده, دوباره - چه ساده - عهد می شکستم: بسان رودی که به دریا می ریزد, جوانه ای که به سوی نور می رود, پرنده ایی که آغوش آسمان را آرزو می کند: می رفتم دوباره سر کوچه خاطراتش بست می نشستم. می گفتم:" انقدر اینجا می مانم تا پشت پنجره آید, نگاهم کند, سراغم گیرد: به سخنی, لبخندی, اشاره ای ... " همه می آمدند. نگاهی می کردند و از انتظار نگاهم می خواند که "نصیحت" وه که چه بیهوده کلامی است! شانه ای بال می انداختند و می رفتند. همانجا می نشستم تا غروب: همه می آمدند و می گذشتند... اما او نمی آمد.

نمی آمد و نمی دانست که سکوت نشان رضایت نبود. عمر این شب عاشقی این همه نبود. جواب دوستت دارم "نمی دانم چه بگویم!" نبود. به خدا نبود: به سادگی کلامم قسم, به گیرای نگاهت قسم, به این کوه کوه شکوه های مانده در سینه قسم - نبود. نبود. نبود- مطاعمان را خریداری نبود. بازارمان را گرمی نبود. دردمان را درمانی, زخممان را مرهمی,انتظارمان را پایانی نبود... نبود... نبود...

نبود و من "نبودن" را در سطر سطر نوشته هایم هجی می کردم و می ترسیدم که شاید پایان قصه من رنگ رویاهای کودکانه نگیرد. که شاید پرنده کوچک خوشبختی - هیچگاه - به آشیان باز نگردد. نبود و من "نبودن" را باور نداشتم و نبودن را - هیچگاه - باور نمی کردم. روزی از همان روزها در خیالم پنجره ای بر بن بسته این کوچه نقاشی کردم. از آنسوی پنجره, از دوردستها خیال او آمد. انگشت بر پنجره کوبید.پنجره را گشود و مرا برد همانجا که دخترکی - ساده ساده- می نشست و زیباترین احساسش را برای دو شاخه خشکیده گل سرخ زمزمه می کرد. سرسر اشک که بر گونه هایش می دوید گلهای خشکیده خیس نم نم باران می شدند و او مسافر ابر. دخترکی که خالی دستهای کوچکش حکایت حرمان سالهای کودکیمان بود و "ما" که باور نداشتیم از خالی دستهای کوچکمان کاری ساخته نیست.

و از باور همان کودکان زاده شد, از بی نهایت, از اولین اشعه خورشید در انتهای شب یلدا, از این هزاران هزار ناکشیده فریاد های محبوس در سینه, از عطر گلهای مریم زاده شد. از لطافت گل سرخ, از شعله لرزان شمع, از آرامش پلکهای بسته, از خیال طعم گس یک بوسه, از طنین ماندگار جمله ای کوتاه, از وسوسه نوازش, از هارمونی نفس های منقطع ... و آنگاه در آغوش من بود: در کنج امن نوازش. هم آنجا که عاقبت "من", "ما" گشته بود و"ما" گم در سکوت نگاه چشمانی مبهوت: زل زده به سقف نیمه تاریک اطاق, ناباورانه, غرقه در رویا. سر انگشتانی در تاریکی شب می رقصیدند:"آن سکوت, آن آرامش, آن رخوت بعد از هم آغوشی" همه را می نوشتند - سطر به سطر - بر جای جای عریان تنم...

...

آه... لحظه ای چشم بر هم می نهم. سحر گاهان است, عطر گیسوانش در فضای خانه پیچیده. گویی اینجاست در کنار من: "در کنج امن نوازش". سحر گاهان است: اتاقی خالی, کورسوی چراغی کم نور, پنجره ای نیمه باز و تلی ازکاغذ های نانوشته و من که هنوز هم نمی دانم, کجای قصه بودم و تا کجا گفتم... گفته بودم دوستش دارم؟ آری, بارها و بارها...


  • آخرین ویرایش:-